دقت کرده اید وقتی از حرم امام رضا «ع» دارید به شهرتان بر می گردید ، چقدر دقیق حس زمانی را که حضرت آدم و حوّّا از بهشت ، به زمین هبوط می کردند ، احساس و تجربه می کنید ؟

پ . ن : شب توی جاده نزدیکیهای شاهرود بودیم که مامان زنگ زد . گفت : گرفتی ؟ گفتم : حتماً گرفته ام ؛ مطمئنم. خنده ای کرد و خاطره ای تعریف کرد : گفت : خیلی سال پیش ، برای خرید منزل ، شش میلیون تومان کم آورده بودم . با همکارهای آموزش و پرورش که به مشهد مشرف شده بودیم رو به امام هشتم کردم و گفتم : آقا ! شش تومان کم است ... به محل اسکانمان که رسیدیم نرگس زنگ زد و گفت : مامان ! خواستم بگویم من دو میلیون تومن در بانک مسکن سپرده دارم که به آن شش میلیون تومان وام تعلق گرفته و  به آن احتیاج ندارم ؛ خواستم ببینم شما احتیاج نداری ؟!

شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

روایت اول :

یک روز ، درست یادم هست ، سالهای پرهیاهو و آشفته جنگ دوم بود. این جنگ عجیب ! جنگی که نه تنها همه حسابهای دنیا را به هم زد بلکه علم را بی آبرو کرد و فلسفه رایج تاریخ را که قرن نوزدهم به آن می بالید بر باد داد و یک بار دیگر ، مثل صدها بار دیگر ، اما این بار از همه دندان شکنانه تر ، نشان داد که تاریخ و جامعه یعنی "انسان" همیشه با "حساب و کتاب" های فلسفه و علم و منطق و موازین عقلی جور نمی مانند . نه تنها در قالبها و فرمولهایی که ما برایش طرح می کنیم نمی گنجند ، که به خلق و خو و رسم و راه معمول خویش هم همیشه وفادار نیستند . مگر ندیدیم که تاریخ از کمون اولیه به سِرواژی و از آن به فئودالیته و از آن به بورژوازی آمد و از آن به مرحله سرمایه داری صنعتی و امپریالیسم اقتصادی رسید و در این مسیر ، همه در انتظار ظهور پرولتاریا بودند که قیام کند و بر کاپیتالیسم بشورد و پس از جنگی انقلابی ، پیروزی قطعیی را که جبر تاریخ مقدّر کرده بود به دست آورد و ناگهان طوفانی برخاست و جهان زیر و زبر شد و آنچه در وهم کسی هم نمی گنجید در متن تاریخ و بر روی زمین پدید آمد و درست در همان هنگام که باید شاهد جنگ پرولتاریا با سرمایه داری می بودیم ، دیدیم که این دو با هم همدست و همگام و همدل شده اند و با فاشیسم که هیچ کس نمی دانست و نمی داند که چه صیغه ای است ، از کجا آمد و چگونه سر زد ، می جنگند ! فاشیسم ، بربریتی که نه تنها حساب و کتابهای جهان را بر هم زد ، بلکه "دیالکتیک" را هم خجالت زده کرد و جبر تاریخ را مبهوت و انگشت به دهان !

سالهای جنگ بود ، سرخ و سیاه ، کارگر و سرمایه دار هر دو یک "تز" شده بودند و با "آنتی تز" نوظهور ِ غیر منتظره فاشیسم می جنگیدند و دو نقیض که هزاران سال است منطق ، محال می داند و عقل ، تصورش را هم نمی کند ، با هم جمع شدند و چه جمعی ! و علیه دشمن مشترکشان ( اشتراک دو نقیض هم از آن حرفهاست ! ) جنگی بر پا کردند که ما در آن "رُل نعش" را بازی کردیم و چه ماهرانه ! یعنی دمرو افتادیم تا آن دو تز و آنتی تز که همزیست شده بودند از پشت و پهلوی ما عبور کنند و ما ، ملتی دو هزار و پانصد ساله و بلکه بیشتر ،تبدیل به "پل" شویم در زیر سُم قدّاره بندانِ غارتگر و خویشاوندی که یکی آزادی را مسخره کرده است و دیگری سوسیالیسم را و هر دو ، ما مومنین ساده دل روشنفکر نیم بند را !

به هر حال ، سالهای خون و ویرانی و شکست و پیروزی بود ؛ سالهایی که حال ما مصداق شعر شاعر شده بود که :

میان ابرو و چشم تو ، گیر و داری بود

در آن میانه شدم کُشته ، این چه کاری بود ؟

و جنگ جهانگیری که در آن هر کدام پیروز شده بودند ، سهم ما معیّن و مقدّر ما محفوظ بود :"نان خاک اره" و "نجابت ملّی"! اما ، نه ، از فیض عظمای دیگری هم برخوردار بودیم و آن "مباحثه" بود و انجام رسالت روشنفکران ما که عبارت بود از مبارزه با مذهب و مجاهده در راه اثبات فلسفی و علمی و تاریخی و دیالکتیکی و طبقاتی و سوسیالیستی و پرولتاریایی ِ حقانیت خلافت بلافصل و امامت و ولایت استالین ، معلم خردمند بشریت ، و توجیه اعمال و رفتار و گفتار او از طریق احادیث موثق و روایات مستند و منصوص رسیده از حضرت ختمی مرتبت ، عقل کل و ختم رسل. و کوشش در پخش رساله های عملیه و عمل به فتاوای صادر شده و خلاصه ، کما فی السابق سینه زنی و مسئله گویی و تقلید از نایب امام و تعظیم "شعائر" و حفظ "بیضه سوسیالیسم"!

فرقی ندارد، مگر تغییر اسم و رسم ، آدم را عوض می کند ؟ اما نه ، فرقی داشت ، در آنجا علما عقاید و احکام را از چهار منبع استخراج می کردند : کتاب و سنت و عقل و اجماع و در این جا ، روشنفکران عقل و اجماع را پاک مرخص کردند و ماند کتاب و سنت که آن هم تاویل و تفسیرش عمل ِ خلیفه وقت بود !

و خلافت هم نه بر اجماع سنّی و وصایت شیعی ؛ که بر شیوه زیدی : القائم بالسیف !

روایت دوم :

من مردی بزرگ و دانشمند و متفکر را می شناسم که سی و هفت سال پیش ، نخستین کسی بود که در متعصب ترین محیطهای مذهبی و سنتی مملکت یکتنه علیه حجاب قد علم کرد و تمام حیثیت معنوی و علمی و مذهبی حساسی که داشت در گرو آزادی زن از قید حجاب نهاد و در اولین مجلسی که به نشانه "رفع حجاب" تشکیل شد ، اولین سخنرانی را علیه حجاب کرد و حتی جانش را خطر کرد. اما سی و چند سال بعد از آن ، در دوره ای که زن روز ایران برای محرومیت حقوقی و عقب ماندگی اجتماعی و اسارت زنهای سوئیس اشک می ریزد و زنان ما که دیروز چادر و چاقچور و پیچه را برداشتند امروز از حالت امّلی و قید و بندی که داشتن شورت و پستان بند به آنها می دهد رنج می برند و دامنهای مفقوده میکرو میکرو مینی ژوپ را در تن خود ماکسی ژوپ احساس می کنند ، یک روز خدمتشان رسیده بودیم و ایشان که دو فرزند خردسال داشتند یکی دختری شش هفت ساله به نام فاطمه و دیگری پسری چهار پنج ساله به نام تقی ، در جواب احوالپرسی ما که شاگردانش بودیم ، فرمود : "همشیره تقی کسالت پیدا کرده است "!

روایت سوم :

در رستوران دانشجویی  ، روزی بر سر میز ناهار ، روزنامه لوموند را می خواندم . سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من ، یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود . سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود بخواند .گفتم : کدام صفحه را می خواهید ؟ گفت : صفحه بورس ها را . آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد . فکر کردم شاید تاجر است . هیچ نگفتم . اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سرمقاله سیاسی به کار شما چه می آید ؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه ؛ دانشجویی ایرانی ام ... گفتم : شما مگر تاجری فرانسوی اید؟ گفت : نه ، دانشجویی اسرائیلی ام ، اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده دانشجویی هم بی اثر نیست . مطالعه صفحه سوم لوموند که صفحه اقتصادی است به من این آگاهی را می دهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین 17 ریال خواهد ماند یا نه ، زیرا اگر وضع فرانک در میان پولهای دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود ، احتمالا بلیط غذای رستوران دانشجویی از سال دیگر 5 /17 تا 18 ریال خواهد شد و همین طور چیزهای دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه . اما سرمقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن می کند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ ، ساخته "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی ، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟

لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته ، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم !

 

 

پانوشت : هر سه روایت را از کتاب "هبوط" ، اثر دکتر علی شریعتی ، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ( چاپ دوم : 1359 ) انتخاب کرده ام  .

روایت اول : صفحات 44 و 45.

روایت دوم : صفحه 70.

روایت سوم : صفحه 111.

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

...چه می دانم ؟ این کارها شوخی نیست ؟ یعنی می توان باور کرد که خداوند بزرگ این جور چیزها را می سازد؟ این اِسنادها ، اهانت به حضرت خداوندی است نه حرفهای من . انتساب اینها به خداوند کفر است و بدتر از کفر ؛ دشنام است ...

خواهید گفت :" نه ، مصلحت خداوند اقتضا می فرماید که آدم شر و خونریز و بد و گناهکار هم بیافریند و در این حکمتی است "! این اندازه ها می دانم . من از آدمهای بد و گناهکار و آدمکش صحبت نمی کنم ؛ از آدمهای عوضی و بیخودی و بدلی و ناشیانه و بی معنی و کشکی و "بی..همه چیز"و "هیچ و پوچ" و بی مصرف و بی خاصیت حرف می زنم که شایستگی بد بودن و عرضه گناه کردن هم ندارند! مردی که برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان دم می جنباند و پوزه بر کفش ارباب می مالد و تحصیل کرده متشخصی که برای احتمال انزال رتبه ای و جلب عنایت بالاتری به جان کسی دعا می کند ...

... آدمهایی که جرئت ندارند از پیش خود ، بدون اجازه بالاترها ، حرفی را گوش دهند ، آدمی را بفهمند ، از پیش خود بخندند ، مخالفت کنند ، موافق باشند و ... انتخاب کنند ، نه چیزی را ، نه ، حتی خود را ، حالت خود را . همیشه دیگری است که چگونگیشان را می سازد.

آدمهایی که درست دهانه آب انبار خالی و مخروبه اند که هر صدایی را که دم گوششان ول می کنند عینا اما با طنین بیشتری از دهن پس می دهند و با لحن کشدار و پر افتخاری که انگار صدای خود اوست . آدمهایی که با یک خروار سابقه ، پرونده کارگزینی و مدارک علمی و تشویق نامه های مسلسل که از طرف مقامات بالا به طرف پایین صادر شده است مثل یک چغوک ، با یک دانه توت ، نیششان را تا بنا گوش می گشایند و با یک موچست ، روی شانه ای می پرند و از جیر جیر شادی و شعفشان گوش آدم را کر می کنند و از التهاب شوق و خوشبختی ، روی پایشان بند نمی آورند...

... خانواده های واکس زده ای که خیال می کنند با "سر پا تولید مثل کردن" و زبان خود را یکهو و بی خودی فراموش کردن و از تاریخ و فرهنگ خود چیزی ندانستن و حتی اسامی خاص و اصطلاحات رایج را تلفظ نتوانستن و شب ژانویه کاج خریدن و شب نشینی درست کردن ، دیگر آسیایی نیستند و وارث فرهنگ و تاریخ و تربیت اروپا شده اند!

... و واعظی که تا "اما بعد " بیشتر نخوانده است ، روزنامه های خبری و اخبار مجله ها و احتمالا کتابهای فیزیک و شیمی و علوم طبیعی دبیرستانها را تورقی کرده و از مد نظر مستطاب مبارکش گذرانده و حتی در ریاضیات جدیده بر "چهار عمل اصلی" تسلط جامع و کامل به دست آورده ... و نام فارسی کتابش را به دو خط فارسی و لاتین در پشت و پهلوی جلدش کتابت می کند ... و حتی پرتاب آپولو ۱۲  را پس از پرتاب ، از آیه "اذا فتحت السماء" (که قیامت را شرح می دهد!) به "نیکسون خردمند" خبر می دهند.

آدمهای زبون و ذلیل و خپله ای که در پس مذهب و تقدس مذهبی پنهان می شوند و روشنفکران زهوار در رفته ای که از ترس آجان به نیهیلیسم پناه می برند یا برای رفع بی آبرویی پیش رفقا ، پشت ناسیونالیسم یا دیگر ایسمهای آبرومند بی ضرر غایب می شوند و از پس دیوار ایران باستان لاس می زنند و هنرمندانی که از سنگر چپ گرایی پیشتازانه مترقی ، درست "سر موقع" نیش قلم را بر "آسمان" می کوبند و چه سمفونی پر معنایی از هماهنگی ق‍ژ قژ سر قلم آسمانکوب این پیشتازان نو و درق درق ته قنداق تفنگ زمینکوب آن پستازان کهن در میان زمین و آسمان این کویر ساکت طنی انداز است ...

مفصل است . همین قدر که نمونه ای داده باشم از انواع و اقسام لا تعُد و لا تُحصای این گونه "آدمهای هیچ گونه " و "چُس فیل های ناطق" که آبروی اولاد قابیل را هم برده اند!

... برای آدمهای "چهار پایی" ، کفر و دین ، دنیا و آخرت ، ماتریالیسم و ایده آلیسم ، سوسیالیسم و بورژوازی ، مارکس و محمد"ص"، خدا پرستی و رئیس پرستی ، رستم و علی "ع"، انترناسیونال دوم و رایش سوم و امام ششم یکی است .

بهشت این مومنین "چهار پایه" را ببین ! تهوع آور است ! دنیایی است دنیای "بیعاری" ، "عیاشی" و "مصرف". انبار "طعام" و "جماع" و دیگر هیچ!

جویبارهای بهشتی شان چیست ؟ شیر و عسل! همدم همدلشان کیست؟ حور و غلمان! زنهای عظیم الکپل دمبه دار خوش کله پاچه . فاصله میان دو پله نشیمنگاهشان به اندازه فاصله میان مشرق تا مغرب ! ... طول مدت هر جماعی ، هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه ! آن هم نه از این سالهای این دنیا ، از سالهای قیامت که هر روزش هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و ...!! چه اشتهای کثیف و متعفنی !

   

به اینها می خندید؟ چرا ؟ یعنی اینها ایده آلهاشان پست و زشت است ؟ چرا ؟ مگر رئالیسم ، ماتریالیسم ، ناتورالیسم ، اصالت اقتصاد ، فلسفه اصالت زندگی ، لیبرالیسم ، کاپیتالیسم ، سوسیالیسم ، کلکتیویسم و بورژوازی ....( هنوز هم بگویم ؟ باعث خجالت !) ایده آلشان چیست ؟ مگر این بهشتیان روشنفکران واقعیت گرای بیگانه با ایده آلیسم و دشمن ذهنیت و روح و معنویت های ماورای مادی و طبیعی نیستند ؟ اگر بهشتشان به گونه ای دیگر می بود متهم به اتوپیا و تخیل و عرفان بازی و افسانه سازیهای موهوم و "غیر واقعی" می شدند و اکنون که صد در صد رئالیستند و آن هم چه رئالیسم غلیظ سنگین بی غل و غشی !

غالبا یک غفلت ذهنی ساده ای موجب شده است که در قضاوت دچار چنین اشتباهی شوندکه خیال کنند این دو دسته - "مقدس های روشن دل" و " ملوث های روشنفکر " - با هم تناقض جوهری و ذاتی دارند. اختلاف اینان در اختلاف مکان و زمان تحقق آرزوهاشان است و نیز در طریقه رسیدن بدان ، نه در اختلاف نوع و جنس آرزوهاشان. هر دو نیازمند یک چیزند و در آرزو و جست و جوی یک چیز ، یکی از طریق دین و دیگری از طریق دنیا ؛ آن در آن سوی مرگ و این در این سوی مرگ . از این است که هیچ گاه یک روشنفکر دنیا گرا به یک روشندل آخرت گرا اعتراض نمی کند که آنچه می جویی زشت است ، پلید است ، بلکه انتقاد می کند که : نه ، دروغ است ، موهوم است ، غیر ممکن است !...

هر دو شان سر و ته یک کرباسند و فقط رنگشان فرق می کند و گل و بوته ها و نقش و نگارهای طرحشان ، وگرنه شاخه یک درختند ... همه یک دستگاهند : دستگاه مصرف کننده ، نه ، تبدیل کننده ؛ تبدیل کننده غذاهای پاکیزه و میوه های پر شهد لطیف و سبزیهای رنگین و معطر به کود حیوانی ، آبهای زلال و خوشگوار به زهراب .

البته تولیدهای معنوی هم دارند: زرنگی های موشی و حقه های مارمولکی و پوزپوزهای سگی و کینه های شتری و تلون های بوقلمونی و حیله های شغالی و آرامشهای خری و نجابتهای گاوی و حسدهای خروسی و حرصهای مورچه ای و هوسهای خوکی و باد و بروتهای پلنگی و اطاعتهای گوسفندی و جست و خیزهای خرگوشی و ... طویله ای است ، باغ وحشی ! این است معنی "عالم صغیر" در این جور آدمکهای قابیلی !

و این است که مرحوم آیت الله شیخ جعفر شوشتری - اعلی الله مقامه - که از ذریه هابیل بود ، می گفت : بار الها ! این همه زمین و آسمانهای بی در و پیکر  ساکت و بی درک چه سود ؟ این همه آدمهای جور وا جور و همه یک جور و ناجور بیخودی چه فایده ؟ که برای هدایتشان و آدم شدنشان صد و بیست و چهار هزار پیغمبر بفرستی و همه را شکنجه کنند و بکشند و به حرف هیچ کدامشان هم گوش ندهند و هفتاد فرستاده عزیز و گرامی ات را به فاصله صبح کاذب تا صبح صادق به قتل رسانند و بعد هم بروند پشت پاچال دکانشان راحت بنشینند و مشغول کثافتکاریشان ؟ باز قیامت و ترازو و بهشت و جهنم و آن همه گرفتاریها . آخر فایده این همه زمین و آسمانهای گله گشاد و این همه آدمهای گله گشادتر چیست ؟ یک زمین و آسمان مختصر ، چهار تا آدم حسابی !

***

پ .ن : امسال خسته شده بودم از این که مثل هر سال در روزنامه یا مصاحبه یا وبلاگ نوشتم و گفتم که به خدا دکتر شریعتی مسلمان بوده ، به خدا دفاعی که او از دین و از امامت و ولایت و مرجعیت دینی و حتی ولایت فقیه کرده هیچ روشنفکر و حتی بسیاری از روحانیان انجام نداده اند ، خسته شدم از بس نمونه های فراوان این سالها را ذکر کردم که روشنفکران پس از جلال ، سراغ دکتر آمده اند که او هم از عوامل محکم کننده بنیان حکومت دینی و اسلامی در ایران بوده است و ضربه ای که به دموکراسی و لیبرالیسم زده است هیچ کس دیگر نزده است ، خسته شدم از بس شنیدم و شنیدید که دکتر شریعتی ، معصوم نبوده است و در کارهای او اشتباهات زیادی هم ! وجود داشته است ، خسته شدم از بس از مرحوم آیت الله مشکینی و امام و آیت الله خامنه ای و شهید دکتر بهشتی و اندیشمند فرزانه استاد محمد رضا حکیمی نمونه آوردم که دکتر شریعتی دینداری را به نسل جوان و دانشجوی ما باز گرداند و روح حماسی و عشق به اهل بیت را در آنان دوباره شکوفا کرد . و خسته می شوم که هر ساله باز هم همان کسانی که پاسخهای مستدل بزرگان را نشنیده می گیرند، باز هم روز از نو و روزی را از نو شروع می کنند!

پ .ن 2: می دانم این روزنوشت ، طولانی شد . اما این سخنان باید بالاخره یک بار در محیط اینترنت مطرح شود تا امکان جست و جو پیدا کند و دیگران هم به آن دسترسی داشته باشند ، دیگرانی که سواد یا حوصله تحقیق علمی و متدیک را ندارند و می خواهند با فشردن یک دگمه در موتور جست و جو ، همه چیز را یکجا داشته باشند . پس این طولانی شدن را که خودم بخشهایی از این نوشته مفصل زیبا را خلاصه کرده بودم بر من ببخشایید . هر چند که می دانم زبان دکتر در "هبوط" آنقدر جذاب هست که همه را تا آخر به دنبال خود بکشد و به فکر کردن و تامل وا دارد.

 

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()